تبليغاتX
یادداشتهای تنهایی




















یادداشتهای تنهایی

دل نوشته های ادبی - هنری - اجتماعی - سیاسی - فرهنگی

كلبه ام را جستجو كردم، دريغ ...

هيچ از او ديگر نمي بينم اثر

روي آن بالش كه او سر مي نهاد ..

عطر گيسويش نمي پيچد دگر

من به او آيين ِ ناز آموختم ...

يار ِ ديگر ناز ِ او را مي كشد !

من نهال عشق او را كاشتم ...

يار ِ ديگر ميوه اش را مي چشد...

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 12:35 توسط میلاد کامروا| |

اسفند تمام شد و زمانِ كوچ كردن به فروردين فرا رسيده است...

وقتِ بخشيدن و صاف كردنِ دل ...

پس مرا ببخش اگر با نگاهي يا كلامي يا رفتاري ...

بر دلت ... تَرَكي انداختم ...

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 15:35 توسط میلاد کامروا| |

كلبه ام را جستجو كردم دريغ

هيچ از او ديگر نمي بينم اثر

روي آن بالش كه او سر مي نهاد...

عطر گيسويش نمي پيچد دگر

من به او آئين ناز آموختم

يار ديگر ناز او را مي كشد

من نهال عشق او را كاشتم ...

يار ديگر ميوه اش را مي چشد ...

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 18:54 توسط میلاد کامروا| |

در خطوط غزلم سايه ي احساس نداشت

او كه در پنجره ي دفتر من چشم گذاشت

مثل كمرنگ شدن، گم شدن ِ يك سايه

دلش از دفتر من داشت قدم برمي داشت

خوب ِ روياي من آن خاطره ي بي تكرار

چشم بر روزنه ي پنجره اي ديگر داشت

بار سنگين غمش بر دل و بر شانه ي من

نقشي از تلخ ترين حادثه انگار گذاشت

و در اين باغچه كه بوي شكفتن مي داد ..

دست ِ سردش به عبث بذر خداحافظ كاشت !

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 19:30 توسط میلاد کامروا| |

ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه كرد

ناگه به من رسيد و خطا را بهانه كرد

اول نشست و مهر و وفا را طلب نمود

آخر فكند سر به زير و  جفا را بهانه كرد

آمد به بزم و ديد من ِ تيره روز را

بنشست و رفت ! تنگي ِ جا را بهانه كرد !

رفتم به مسجد از پي ِ نظّاره ي رخش ...

دستي به رو گرفت و دعا را بهانه كرد !

زاهد نداشت تاب ِ نگاه ِ پري رخان

كنجي گرفت و ترس ِ خدا را بهانه كرد

مستانه مي گذشت از آن جا به كوي يار

اين جا رسيد و سستي پا را بهانه كرد

الهام شد به گوش دل، اي پير مي بنوش !

شوري دوباره آمدنم را بهانه كرد ...


نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 11:26 توسط میلاد کامروا| |

سلام بر تو

سلام بر تويي كه همه ي خودت را در ذهنم جاي داده اي.

اين نامه صبري ست كه لبريز شده ... و يكي از هزار دفعه اي ست كه سعي مي كنم به تو فكر نكنم.

اما ... از پس نامه هايت مي آيي ... آهسته و نرم ... درجلوي چشمهايم ... در پشت چشمانم قرار مي گيري.

ديگر نمي دانم ... چشم براي ديدن است يا گريستن ... يا اينكه چيزي كه به آن نگاه مي كني !

تو را مي بينم ... اما تو هيچ نمي گويي.

اين چشم من است كه با تو نوازش مي شود... چنان كه خواب كودكي را با خود مي برد .

آن چه مي ماند نرميِ پلكي ست كه روياهاي تو را مي فهمد ... مي بيند.

دلم برايت تنگ است ... حتي اگر پشت پلكم باشي !

متعلق به من است اين رويا. و من ... اين خوشبختي غير قابل وصف را تحمل مي كنم ...

دست هايم تو را در آغوش مي گيرد تا سرمايه ي عشقي كه به من هديه مي كني را ... براي ابد در خود جاي دهد ... و مرا زنده نگاه دارد ...

نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 9:59 توسط میلاد کامروا| |

دست خودت نیست ، عاشق که باشی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی

دست خودت نیست ، عاشق که باشی

گهگهاه حریصانه مي بويي دستهایت را...

شاید عطر ِتلخ و گس ِحضورش ...

همان حضوري كه خود از تو دريغش كرد ....

ميان انگشتانت باقی مانده باشد !

دست خودت نیست ، عاشق که باشی

گاهی رهایش می کنی و پشتِ سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضور رفيعش

به این امید که او خوشبخت باشد.......

و گاهي براي يك بار ديگر داشتنش جان مي دهي ...

دست ِخودت نیست ، عاشق که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی ...... !!!!!!!!


نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 10:16 توسط میلاد کامروا| |

یـادت هست؟!


قديم تر ها جناق می شکستیـم می گفتیم:


"یـادم تـو را فراموش"


ولی امروز ، از همان لحظه كه گفتي :


"دلم براي پنج دقيقه حرف زدن با كسي كه دوستش دارم لك زده..."


تمام استخوانهایم شکسته


باز هم تو را فراموش نکردم!!

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 12:37 توسط میلاد کامروا| |

شجاعت می خواهد

وفادارِ احساسی باشی

که می دانی

شکست می دهد ...

روزی نفس هایِ دلت را ...
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 14:4 توسط میلاد کامروا| |

روزی اگر نبودم ؛ تنها آرزوی ساده ام این است ... كه زیر لب بگویی

                                                                         یادش بخیر .....

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 14:28 توسط میلاد کامروا| |

امشب از لطف شما ...

باز باران باريد

خيس شد خاطره ها

مرحبا بر دلِ ابريِ هوا ...

هر كجا هستي باش ...

اي رفيعا تر از اورنگ خدا !

آسمانت آبي ...

و تمام دلت از غصه ي دنيا خالي ...

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 13:58 توسط میلاد کامروا| |

بازی روزگار را نمی فهمم!

من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 16:56 توسط میلاد کامروا| |

مـن خدا را دارم ، کـوله بـارم بـر دوش ؛

ســفـری می بـایـد ، سـفـری بی هــمراه ...

گم شدن تا ته تنهایی محض ،

سازکم با من گفت :

هـــر کــجـــا لـــرزیـــدی ... از ســفر تـرسـیـدی...

تو بگو از ته دل " من خدا را دارم "

منو سازم چندی سـت ...

کـه فـقـط بـا اویـیـم ....

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 14:17 توسط میلاد کامروا| |

نرسیده به بعضی خاطره ها

باید بنویسند :

آهسته به یاد بیاورید ...

خطر ِ ریزش ِ اشك ...

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 14:0 توسط میلاد کامروا| |

جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی!

تا آدم گاهی آنجا جان بدهد!...

مثلا آغوش تو!..

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 13:58 توسط میلاد کامروا| |

هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم!

آنقدر که در من هراس گرفتن دستی هست....

ترس گم شدن نیست.....

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 13:53 توسط میلاد کامروا| |

گاهی بعضی از پایان ها خودشان را حل می کنند توی زندگی ات...!

یا شاید هم تو را نا گزیر می کنند که حل شوی در گردابشان !

می دانی بدترین نوع پایان چیست؟ اینکه تو نخواهي تمام کنی اما او چرا ... !

اين روزها عجيب فكر مي كنم يكي از دوست بودن هايم دارد تمام مي شود...

من به اندازه کافی تلاش کردم که دوست بودنم را خوب نگه دارم... اما خب قدم های من فقط لازم است... و نه کافی... به اجبار ماندن در یک جا هم كه هیچ خوب نیست...!!!

انگار ديگر وقتش است که خودم را حل کنم توی يك پایان تلخ ...

و خداحافظي كنم با روزهای خوشي که گذشت ...

به هر حال این هم یکی از همان بازی های تلخ روزگاراست دیگر، که آدم ها را ازش گریزی نیست...

بازیِ گذشتن ... از كسي يا چيزي كه نمی شود نگه ش داشت...

گرچه من همیشه گذشته هایم را نگه می دارم...عادت کرده ام که روز هایم را مرتب و تمیز بگذارم توی یک چمدان... تا بعداً سر فرصت بتوانم هزار بار دیگر زندگی شان کنم !!! فقط نفهمیده ام هنوز که اين حجم خاطرات تلخ مكرر در مكرر اين چند ماهه اخير را چگونه در يك چمدان جاي دهم كنار آن همه خاطرات شيرين ... يك جوري كه كمرم زير سنگيني اشان نشكند ...

دیگرگفتنی هایم را گفته ام... چمدانم منتظر است... و جاده ای در دوردست که من و چمدانم رابلند صدا میزند...مرسی روزهای خوب...مرسی دوستم...

و خداحافظ ... همین حالا...!

نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 9:39 توسط میلاد کامروا| |

خدایا...

کسی را که قسمت کس دیگریست...

سرراهمان قرارنده...

تاشبهای دلتنگیش برای ما باشد

وروزهای خوشش برای دیگری!!!

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 14:59 توسط میلاد کامروا| |

چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار نام تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..


کمرم نشکند ....
نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 22:21 توسط میلاد کامروا| |

میدانی..باغبانی عجیب ترین کار دنیاست....

بذري را ... نهالي را ... می کاری....آبش می دهی... تيمارش مي كني ...

غصه اش را مي خوري ... نگرانش هستي ....از آن در بدترین شرایط مراقبت میکنی...

بعد وقتی که رشد کرد... وقتی که زیبا شد... وقتی که آن شد که باید می شد...

خود را مي فروشد ... به همه شايد ... و تو ...

حتی نمیتوانی حسادت کنی به خريدارش... به کسی که از راه نرسيده آن را مي چيند !

و  مي بويد آن را ... بس حريصانه ... !

و تو ... باز هم باید بکاری و شاهد چیده شدن باشی...

با خودم مي گويم ... باغبانی بدترین کار دنیاست....

اما... راستي پس مسولیت چه می شود...

مگر شازده کوچولو نمی گفت ما مسول گلی هستیم که اهلی کردیم.....

نمیدانم..شاید باغبان هیچ موقع اهلی نمیکند... اهلی نمی شود... اهل نمي شود ...

وگرنه چگونه مي نشيند و نظاره مي كند  گلش را به دیگری میدهند ؟!!

شاید هم امروز عصر عصر بی غیرت هاست.....

شاید هم باغبان عاشق ترین آدم دنياست...

شاید گل ها بي غيرت شده اند...

شاید عشق ها ي مجازي و  فيس بوكي و اينترنتي مجبورمان كرده اند بدنبال مفهوم جديدي از عشق باشيم ... تا بتوانيم درك كنيم  ويتريني شدنِ گل ها را ... و بر آنان خورده مگيريم...

شاید دیگرهیچ گلی ارزش باغبانی را ندارد

نمی دانم حق با کیست... ؟ باغبان تنها...؟ گل هاي بي غيرت...؟

عشق هاي فيس بوكي و اينترنتي... ؟

يا شاید ... تقصير از خودخواهی ماست.....

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 13:2 توسط میلاد کامروا| |


Design By : Night Skin